خرید بک لینک

داد درویشی از سر تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد باز آورد

عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هرچه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و زغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

ز آتش خویش هر کسی می سوخت

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 15 آذر 1399 ساعت: 1:56

صفحه بندی